وقتی راجب وضع الان فکر میکنم و میبینم که اینجا خیلی آرومه و یجورایی انگار از ایران نیست یجور حس آرامش در عین حال ناراحتی و شرم دارم بقول مانی تو آخرین ویدیو تکتاکشون که میگه وقتی صدای بمب و جنگنده رو میشنوی و یلحظه نفستو حبس میکنی و منتظری، بعد اینکه میبینی بمب یه جای دیگه خورده و صداش دوره، یه نفس راحت میکشی ولی همون لحظه به این فکر میکنی که الان ممکنه یکی دیگه بدبخت شده باشه و زندگیشو، دار و ندارشو از دست داده باشه، یه حس ناراحتی همراه با شرمی میاد از اینکه احساس راحتی میکنی.. «من کل روزمو با همون حس یه لحظه مانی طی میکنم»
من یه همچین حالتیم در عین حال که دارم روال عادی زندگیمو طی میکنم نه میتونم به زندگی عادی فکر کنم، نه کاری از دستم برمیاد برای کسایی که تو این جنگ صدمه دیدن، هم میخوام از اخبار جنگ خبر داشته باشم همم نمیتونم اخبار جنگو تحمل کنم و به همین بیخبری خوش خبریم ادامه میدم، یجوریه که نه میتونم بگم ببخشید که من هنوز جنگنده ندیدمو صداشو نشنیدم یا صدای بمب به گوشم نخورده و حتی نمیتونم تصور کنم که چطوریه یا ببخشید که شما آسیب دیدی و ما تو آرامشیم یا نمیشه گفت امیدوارم اینجام بمب بخوره بتونم درکتون کنم! 
یه حس درموندگی که فقط میتونم بگم خیلی حال گندیه!
امیدوارم زودتر این سایه جنـ/ـگ از رو کشورمون بره کنار..